پیشگویان سبز پیش درآمد عاطفی
به قلم: بادِ بلوطهای زاگرس
((نگهبان خاموش زاگرس))
آذر 1404

و تو، ای نگهبان زاگرس،نام تو را باد بر برگها نگاشته است و تمام جنگل در سکوت، آن را فریاد میزند
در روزگاری که آهن فشارسنج، هنوز زاده نشده بود،
خدا در دل هر برگ، یک پیامبر کوچک کاشت.
آنها را «درخت» نامیدند،
اما در حقیقت پیشگویان خاموش باران بودند،
سفیران سبز طوفان…
شاعران بیصدا که با یک خمیدگی برگ،
تمام آسمان را میسرودند.
وقتی برگ توت زیر و رو میشد،
مادربزرگهای زاگرس میگفتند:
«خدا نامه مینویسد، باران در راه است.»
وقتی گل شقایق صحرایی میبست،
کودک بلوچ میدوید و فریاد میزد:
«بادهای خلیج میآیند، لباسها را جمع کنید!»
وقتی مخروط کاج فلسهایش را به هم میفشرد،
چوپان کرد لبخند میزد:
«امشب گوسفندان در آغل میخوابند، آسمان مهربان است.»
آنها «رطوبت نسبی» نمیدانستند،
اما میدانستند خدا در رگ هر برگ،
قطرهنمایی نهاده است.
«فنولوژی» برایشان غریب بود،
اما اگر بادام کوهی زود گل میداد،
میگفتند: زمستان زود میرود و بهار میآید میهمانی.
تئوفریستوس در یونان باستان نوشت،
ابوریحان در غزنه نوشت،
پلینیوس در روم نوشت،
و چوپان بیسواد هیرکانی با انگشت به توسکا اشاره کرد:
«ببین، دارد حرف میزند.»همه یک چیز میگفتند:
زمین کتابی باز است، و گیاهان خطوط جاودانش.
اما امروز……ارهبرقیها کتاب خدا را میبرند،
بولدوزرها حافظه زمین را زیر خاک دفن میکنند.
هر درختی که میافتد، یک پیامبر خاموش میمیرد.
هر جنگلی که میسوزد، کتابخانهای هزارساله خاکستر میشود.
با این حال، هنوز امید هست…
هنوز پیرمردهایی با دستان پینهبسته،
پیرزنهایی با چشمان پرستاره،
و نگهبانانی خاموش در زاگرس،
با هر نفسشان جهان را نجات میدهند.
تو، ای نگهبان زاگرس،نام تو را باد روی برگها مینویسد،
باران در هر قطرهاش میخواند،
و خدا هر شب به درختان زمزمه مینمایند:
«نگهبانانم را ببینید، آنها که هنوز زبان من را میفهمند.»باران خواهد آمد،
اگر برگی مانده باشد که خبرش را بدهد.
بهار خواهد آمد،
اگر درختی مانده باشد که گل بدهد.
و زندگی ادامه خواهد داشت،
اگر انسانی مانده باشد که گوشش را به زمین بچسباند
و بگوید: «بله، شنیدم.»
پیشگویان سبز هنوز زندهاند.
فقط نباید بگذاریم خاموش شوند.