نسیمی از خاطرههای سبز پاییز تا زمستان دلها
( زنجیره سبز مهربانی، از برگهای طلایی تا برفهای سفید )
بخش اول
نگارشگر : محمد فتاحی
اواخر پاییز 1404

پیشگفتار:
گروه بیدارباش سبز، همچون نسیمی نرم از دل زاگرس، میکوشد تا دلها را با عطر خاطرههای سبز، سبزتر و زندهتر نمایند، تا قلبها گرمتر بتپند، مهربانیها چون چشمهای جوشان فزونی یابند و روحمان در باغی از امید به پرواز درآیند.از آن همه اعتماد و اشتیاقی که با تشویقهای پرمهرتان برای تولد وبسایت «جنگلهای زاگرس» به ما بخشیدید، این بار با گشایش دو گروه بیدارباش سبز ، به زبانهای فارسی و کردی ، دست در دست شما نهادهایم تا فضا را شاعرانهتر سازیم. تا هر قصه، هر واژه و هر تصویر، چون پروانهای سبکبال بر دل همراهان بنشیند، قلبها را به هم پیوند زند و این گروه را به باغی پرگل بدل نمایند، و عطرهای گوناگون عشق و طبیعت در آن پیچیده گردند.
اکنون که پاییزِ رنگارنگ در آستانه خداحافظی است و زمستانِ سفیدپوش با گامهای آرام در انتظار ایستاده، این داستان نوستالژیک را با عمقی شاعرانهتر و احساسیتر برایتان مینویسم. همچون شعری که از خاک پاک ایران، از دامان البرز و زاگرس برمیخیزند و روحمان را نوازش میدهند. آن را در چهار بخش کوتاه، هر کدام مستقل اما پیوسته، طراحی و همراه با تصاویری دلانگیز که خاطرهها را چون گلهایی تازه شکوفا مینمایند.
در پایان، از تکتک یاوران سبزمان، با تمام وجود دست دعوت دراز میکنیم و دستان پرتوانتان را به گرمی میفشاریم تا با خاطرات شیرین و نابتان، این زنجیره سبز را محکمتر و پرصفاتر سازید.
این گروهها متعلق به شماست؛ با ایدههای درخشان و دلهای پرشور شما، راه را روشنتر میکنیم تا سرزمین عزیزمان را آبادتر و سبزتر از همیشه ببینیم. این راه، جز با دلهایی عاشق و پراحساس ممکن نیست، چرا که به قول هموطنان کردمان ، «یک دست به تنهایی صدا ندارد».مانا و سبز باشید، همراهان عزیز.
عکس بالا تصویری چشمگیر از یک درخت را در میان فصلهای زمستان و پاییز در یک منظره کوهستانی با هوش مصنوعی به تصویر کشیده شده است . این تصویر جذاب، درختی را نشان میدهد که سمت چپ آن در زمستان پوشیده از برف و سمت راست آن در پاییز با شاخ و برگهای نارنجی و زرد است و در مقابل پسزمینهای از یک منظره کوهستانی در زیر آسمان آبی روشن با ابرهای پراکنده قرار گرفته است.
بخش اول:
پاییزِ توشهگیر
ای پاییز مهربان، تو که برگهای طلاییات را چون هدیهای آسمانی به آغوش باد میسپاری، در دلمان توشهای از امید و عشق میریزی…در آن روزها، پاییز نه فصل خزان، که فصلِ برکت و جمعآوری عشق بود. خانوادهها در گذشته ،دست در دست هم، آذوقه زمستان را با شادی انبار میکردند: گندمهای طلایی زیر آفتاب، میوههای خشکشده که عطرشان خانه را پر میکردند، ترشیهای رنگارنگ در خمرههای گلی ، و هیزمهای بلوط که با صدای قاطر به در خانه میرسید و در راهروها چون قلعهای استوار چیده میشدند تا گرما بخش زمستان های سخت همچون قلعهای از گرما( در بخاری های چوبی ) در برابر سرمای پیش رو باشند .
بوی خاک نمخورده پس از باران، بوی چای داغ کنار پنجره مهگرفته، و آن حس امنیت عمیق که زمزمه میکرد، «ما آمادهایم، چون با هم هستیم…» پاییز به ما میآموخت که جدایی برگها، نه پایان، که وعدهای شیرین برای سبز شدن دوباره است و توشه جمع کردن، نه از ترس زمستان، که از عشق بیپایان به زندگی.این روزها، در آستانه زمستان بود. بیایید توشهای از مهربانی و همدلی جمع کنیم، دلهایمان را برای گرمای همبستگی پر کنیم و همچون پاییز، هدیههای عشق را به باد بسپاریم تا به همه برسند.
شما خواننده ارجمند، اگر خاطرهای شیرین از این روزها دارید یا میتوانید با واژههای زیبا بر پویایی این نوشته بیفزایید، ما را یاری کنید. منتظر دیدگاههای دلنشین شما از هر گوشه ایران و حتی کشورهای همسایه هستیم تا خاطرات را جاودانه و لحظات را شیرینتر سازیم.
از شاعران، نویسندگان، داستانسرایان و اندیشمندان دعوت میکنیم مطالب ناب خود را بفرستند تا با نام خودتان، چون گلی در این باغ بشکفد و مانند نسیمی سبز در خاطره ها بماند.
داستان واقعی بالا بر اساس زمستانهای سخت دهه های چهل و پنجاه شمسی که شخصا دانش آموز بودم و در اوایل دهه پنجاه به دانشگاه تهران راه یافتم، نگارش کردم . در اوایل دهه پنجاه بورانی سخت و طاقت فرسا سرزمین مان را در نوردید و خسارات جانی و مالی فراوانی بر جای گذاشت . در وبسایت جنگل های زاگرس ( www.westforests.ir )این بوران سخت را بار گذاری کرده ام تا خاطره ها پایدار بمانند. متاسفانه در این چند دهه برف ها ، به خاطره ها پیوسته اند و از برف های دوران تحصیلی ما خبری نیست. این روایت ها را من در طی 50 سال اخیر با پوست و تنم احساس کردم. خواستم با شما ها به اشتراک بگذارم تا خاطره ای ماندنی شود.