بخش دوم:
نسیمی از خاطرههای سبز پاییز تا زمستان دلها
(قرار عاشقانه در شب یلدا)
نگارشگر: محمد فتاحی
شب یلدا 1404

قرار عاشقانه در شب یلدا: در آن غروب آخرین روز پاییز، جایی که برگهای زرد و نارنجی چون اشکهای خداحافظی بر زمین میریختند، باد سردی وزید و زمزمه کرد: «دو قدم مانده که پاییز به یغما برود، این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود…» این کلمات، چون نغمهای از دل شاعر فرامرز عرب عامری، در هوا پیچید و دلها را به لرزه درآورد. پاییز، آن عاشق رنگارنگ، با آخرین نفسهایش به سوی زمستان میشتافت، و شب یلدا، آن قرار عاشقانه جاودان، پلی بود میان دو فصل، میان گرمای خاطرهها و سرمای امیدها.
تصویر بالا: شب عشقبازی برگ و برف در این تصویر، شب عشق پاییز و زمستان نمایان میشود، برگهای رنگارنگ همچون عاشقی برف را در آغوش میگیرند، و برفها همچون اشکهای شیرین بر روی برگها میبارند، صحنهای شاعرانه و رمانتیک از گذار پاییز به زمستان.این تصویر نماد قرار عاشقانه میان برگ و برف هستند، گویی پاییز و زمستان یکدیگر را بوسه میزنند و شبهای سرد را پر از گرمای عشق مینمایند.
یلدا، آن شب بلند و مقدس در فرهنگ ایرانی، نه تنها طولانیترین شب سال که نماد پیروزی نور بر تاریکی است. در باورهای کهن زرتشتی و میترایی، یلدا تولد میترا، ایزد نور و حقیقت، را نوید میدهد؛ شبی که فرشتگان بر زمین فرود میآیند و اهریمن تاریکی را عقب میرانند. ایرانیان باستان، با آتشکدههای روشن و میوههای سرخ چون انار ، نماد باروری و عشق و هندوانه یادگار تابستانهای گرم ،سبز و نماد سلامتی در برابر سرما ، این شب را جشن میگرفتند. پاییز، با آخرین رقص برگهایش، زمستان را در آغوش میکشد، گویی عاشقی که معشوقش را در طولانیترین شب به وصال میرساند.

عکس شماره 2 نمایی از تنقلات شب یلدا
“هر که معشوق برانگیخت، گوارایش باد؛ دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟
این بیتها، چون شمعی در دل شب، یادآوری میکنند که عشق، حتی در تنهایی، پلی به سوی گرمای انسانی است“
زمستان آمد، ای یاران… با برفهای سفیدش که جهان را چون عروسی میآراست، و شبهای بلندش که قصهها را چون ستاره میدرخشاند. در آن شبهای سرد، چایخانههای قدیمی پر میشد از جوانان و میانسالانی که با شور به سوی صدای نقال ها میدویدند؛ نیم ساعت شاهنامهخوانی، جای سوزن انداختن نبود، و حماسههای رستم و سهراب، دلها را به آتش میکشید.
به یاد دارم در آن روزهای پرشور اواسط دهه سی، در قهوهخانه حاج جمیل بانه، جایی که دود قلیان و بوی چای تازهدم چون نسیمی گرم در هوا میپیچید، برادرم بلیطی برای برنده شدن لاتاری یک دستگاه رادیوی سیرا، آن جعبه جادویی که تعدادی نامش را شنیده و آرزویش را داشتند ، بخت یار شد و برنده گردید! رادیو را با دو باتری سنگین ۱۲ ولتی به خانه آوردند، و با نصب آنتن چوبی بلند بر لبه پشتبام ناگاه صدا از دل آن جعبه جادویی بیرون جهید، صدایی که از دوردستها میآمد و دلها را به لرزه درمیآورد.
شادی چون باران بهاری بر خانه ریخت، همه را فرا گرفت، اما ما کودکان و حتی بزرگترها حیران بودیم: این صدا چگونه از درون این صندوقچه اسرارآمیز بیرون میجهد. هر شب بر تعداد مهمانان افزوده تر میشدند، خانواده و همسایگان گرد رادیو جمع میشدند، گاه کسی از پشت صندوقچه سرک میکشید تا راز آن را ببیند. در آن سالها، در شهر کوچک ما، شاید دو یا سه مقام دولتی بیشتر رادیو نداشتند، و این جعبه کوچک، دریچهای شد به دنیای بزرگ، پلی از صدای موسیقی و اخبار به دلهای پرشور زمستانی، که گرمای انسانی را بیشتر میکرد و شبهای سرد را به بهار خاطره بدل میساخت. شکل شماره 3 رادیو سیرا
خانوادههای بزرگ پنج، هشت تا بیش از 20 نفره، با پدربزرگ و نوه زیر یک سقف گلی، چهارزانو مینشستند، مثل صفهای مسجد، و به قصههایی گوش میدادند ،گاها دو هفته طول میکشید. ادب چون گوهری در دلها بود، احترام بزرگترها واجب، و بیادبی جایی نداشت. باسوادان کم بودند، اما دلها پر از مهر و محبت، خانهها ساده اما مملو از گرمای انسانی.
عکس شماره 4 شب نشینی های شب یلدا
حالا، در این داستان نو، بگذارید فولکلور کردها جان بگیرد: تصور کنید در شبی یلدایی، زیر آسمان پرستاره کردستان ، پیرمردی نقال، با صدای گرمش، قصهای میگوید از عشق پاییز و زمستان. پاییز، چون دختری با موهای طلایی و لباسهای رنگارنگ، به زمستان آن شاهزاده سفیدپوش با تاج برفی میگوید:
«گلهها را بگذار، نالهها را بس کن؛ زندگی گوش ندارد که تو هی شکوه کنی.» و زمستان پاسخ میدهد: «زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگ تو را؛ فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود، تا بچینیم تمام این رنگها را…» آنها در میانه شب، با فال حافظ بازی میکنند: «یاران، شب خوش است و بخت یار و ماه تابان...» و انارها را میشکافند، دانههای سرخ چون قطرههای عشق بر سفره میریزد. کودکان با چشمان درشت، به قصههای هزار و یک شب گوش میدهند، جایی که علاءالدین با چراغ جادویش، زمستان را به بهار بدل مینمایند، و سیمرغ افسانهای بال میگشاید تا نور را بر تاریکی بتاباند.
این قصهها: مثل شعله بخاری هیزمی، ما را به هم پیوند میدادند و زمستان را به بهار دل بدل میکردند. اما حالا، در این منظومه نو، بگذارید عشق جوشان شود:
یک قدم مانده به یلدا، که پاییز بگذرد،
رنگها رقصانند، پیش از آن که باد ببرد.
معشوقان در آغوش، انار و شعر و نور،
دل تنها زمزمه می کنند: «یلدا، ای قرار عاشقانه!» زمستان میآید، با قصههای شاهانه،
رستم میجنگد، سهراب میخندد در خواب،
خانواده گرد هم، زیر سقف مهربانی،
شب بلند میشود پلی به سوی بهار جاودان. گلهها را بگذار، زندگی منتظر نیست،
بچین رنگها را، پیش از آن که یغما رود. شکل شماره 5 آغاز خزان پاییز
یلدا مبارک، ای دلهای پرشور،
عشق بماند، در زمستان دلهای همیشه سبز
شما خواننده ارجمند، چنانچه خاطرات شیرینی از گذشته دارید یا میتوانید بر پویایی مطالب ارسالی بیفزایید، حتما ما را یاری رسانید. ما منتظر دیدگاههای ارزشمند شما در اقصی نقاط ایران و حتی کشورهای مجاور هستیم تا خاطرات را ، ماندنی و لحظات را شیرینتر نمایید.
از همه شاعران، نویسندگان، داستانسرایان، ادیبان و اندیشمندان نقاشان و عکاسان میخواهیم مطالب ارزنده خود را ارسال تا با نام خودتان بارگذاری گردد.
بگذارید این نسیم خاطرهها، دلها را به وجد آورد و زمستان را به عید عشق بدل نمایند.
منابع مورد استفاده:
1-شعر «دو قدم مانده که پاییز به یغما برود»: فرامرز عرب عامری (برگرفته از منابع ادبی مانند وبلاگهای شعر فارسی و سایتهای ادبی).
2-اطلاعات تاریخی و فرهنگی شب یلدا: ویکیپدیا (fa.wikipedia.org/wiki/شب_یلدا)، دیجیکالا مگ (digikala.com/mag/yalda-night)، باشگاه خبرنگاران جوان (yjc.ir)، خبرگزاری مهر و ایسنا.
3-آداب قصهگویی و شاهنامهخوانی در زمستان سنتی: منابع فولکلور ایرانی مانند مقالات در مورد نقالی و سنتهای چایخانهای
4- خاطرات دوران تحصیلی در شهر کوچک بانه به ویژه قهوه خانه حاجی جمیل و نقالی سید مختار ( نویسنده متن )
5-تصاویر: برگرفته از جستجوهای وب برای سفره یلدا، نقالی، زمستان روستایی و پاییز ایران (منابع مانند دیجیکالا، ایرنا و سایتهای عکاسی).